عبد الباقى گولپينارلى ( مترجم : توفيق سبحانى )
137
مولانا جلال الدين ( زندگانى ، فلسفه ، آثار وگزيده اى از آنها ) ( فارسى )
از يكى حكم او جهان پر شد * عاشق و عشق و حاكم و محكوم در طلسمات شمس تبريزى * گشت گنج عجايبش مكتوم كه از آن دم كه تو سفر كردى * از حلاوت جدا شديم چو موم همه شب همچو شمع مىسوزيم * ز آتشش جفت و ز انگبين محروم در فراق جمال او ما را * جسم ويران و جان در او چون بوم آن عنان را بدين طرف برتاب * زفت كن پيل عيش را خرطوم بىحضورت سماع نيست حلال * همچو شيطان طرب شده مرجوم يك غزل بىتو هيچ گفته نشد * تا رسيد آن مشرفه مفهوم بس به ذوق سماع نامهء تو * غزلى پنج شش بشد منظوم شام ما از تو صبح روشن باد * اى به تو فخر شام و ارمن و روم " « 1 » نامههاى ديگر كما بيش همان وزن و محتوى را دارد . دو نامه ملمع است . در غزلى كه نقل شد ، مولانا بدين نكته اشاره مىكند كه در دورهء فراق غزلى نسروده ، تنها بعد از دريافت نامهء شمس ، پنج شش غزل ساخته است . بنابراين غزلهاى مربوط به دورهء هجران در ديوان كبير بايد بعد از شهادت شمس سروده شده باشد . مولانا بعد از دريافت نامهء شمس ، سلطان ولد را خواست . نقدينهاى به وى داد و گفت : به رسالت پيش آن سلطان مقبول برو و اين سيمها را نثار قدمش كن و از من بگويش كه خطاكاران نادم شدهاند ، كرم كن و بازگرد . ولد ، اين رسالت را به جان و دل پذيرفت چرا كه او نيز چون پدر شيفتهء شمس بود . چنان كه در شرح اين سفر مىگويد : بىتعصب صحراها را درمىنورديدم و كوهها را چون برگ كاه مىانگاشتم . خار راه زير پايم چون پرنيان بود ، زيرا كه به يك زيان ، هزاران سود مىبردم . گرماى تابستان و سوز زمستان برايم چون قند و خرما مىنمود " « 2 » . به گفتهء افلاكى ، سلطان ولد همراه بيست تن به شام رفت . شمس را در زاويهاى در شام يافت و گفتهء پدر را به دو رساند . شمس با ديدن نقدينه تبسمى كرد و گفت : مولانا چگونه مىخواهد ما را بدين طلا بفريبد ؟ خواهش او كافى بود و
--> ( 1 ) كليات شمس ، ج 4 ، ص 81 - 80 ( 2 ) ابتدانامه ، ص 48 - 47